Zbody class="rtl home blog" style="background-position: 0px -710px;" onclick="location.href='http://www.shirazchat.org/'">
شیراز چت , شیراز چت , چتروم شیراز ,چت شیراز , شیرازچت , چت , چت روم چت روم | اول چت | اولین چت روم ایران
.
اطلاعات کاربری
درباره ما
دوستان
خبرنامه
آخرین مطالب
لینکستان
دیگر موارد
آمار وب سایت


:: بازدید از این مطلب : 27
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.


:: بازدید از این مطلب : 31
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 27 فروردين 1395
.

فصل اول

 فصل خاکستری

فصل اول

 02200000

  توی کوچه ها بی هدف قدم میزنم.مردمی را میبینم که اصلا مرا نمیشناسند.هرروز ازکنارهم رد میشویم. بدون ان که از تقدیر زندگی خود چیزی بدانیم. تنها بین این همه مردم فقط میتوانم به خودم اعتماد کنم.

 

مثله همیشه عاشق خریدم .حتی از خرید یک گوشواره به وجد میام. مثله همیشه به ظاهرم رسیدم .مانتو کوتاه مشکی  با کفشهای اسپورتم را پوشیدم.ارایش خاصی نداشتم  کیفم را برداشتم.باید برای مراسم حاضر میشدم.نمیدانستم رفتن به  مراسم کار درستی هست یانه...

 

همیشه ترس توی وجودم هست.از کسانی که ادعای دوستی میکنند متنفرم. عشق وجود نداردو تنها چیزی که مانده است یه خاکستر کهنه از خاطرات گمشده است.

 

با بی02200000 میلی سمت در رفتم. اکبر اقا راننده ی پدرم مرا برای مراسم میبرد. مثله همیشه صندلی عقب نشستم. اکبر را از بچگی ام میشناختم .انگار جزیی از خانواده بود. متاسفانه وضع مالی خوبی داشتیم. همه فکر میکردند ما خوشبختیم.

 

به مراسم رسیدم عمه های نازنین مرا میبوسیدند و تسلیت میگفتند.

 

یک سال از ان حادثه ی شوم گذشته بود.به عکس روی قبر نگاه کردم .نمیدانستم کریه کنم یانه.

 

صدای جیغ مادرم می امد. همه جا سیاه بود.

 

 

وقتی به هوش امدم مادرم کنار تختم پیشانی ام را بوسید .

 

سردم بود.انگار جنازه بودم. خستگی امانم را بریده بود از همه ادم ها متنفر بودم.

 

به یاد گذشته می افتادم.

 

سال قبل زمانی که من در اغوش کامران بودم.  عطرش همه جا بود. دلم برای بوسه هایش تنگ بود. با دیدن او کنار قبرستان تنم میلرزید.او فقط نگاهم میکرد.هنوز گرمی نفس هاش رو حس میکردم. 

فصل خاکستری

 

اتنا خواهر کامران هلم داد وسرم جیغ زد.مرا قاتل کوروش میدانست. 

 

کوروش وکامران برادر بودند.

 

خانواده ی ما ونظری دوستی نزدیکی داشتند. 

 

کوروش پسر شیطونی بود همیشه همه ی کارهایش از روی شیطنت بودگاهی نمیدانستم واقعا مرا دوست دارد یانه...

 

شب مهمانی نامزدی خواهرش دعوت شدیم.

 

کوروش یه جعبه ی کادو اورد. توی جعبه لباسی قرمزتوری  بود.مثله همیشه دستم را بوسید.میگفت :تو الهه ی زیبایی منی.

 

منم ذوق زده در اغوشش میگرفتم.

 

چقدر سکوت گورستان تلخ بود. همه رفته بودند. روی سنگ قبر سرم را گذاشتم.بعد از رفتنش انگار جزیی از وجودم مرده بود. گاهی فکر میکردم من مقصرم. بعد از مرگش دیگر کامران با من حرف نزد. بی محلی او بیشتر عذابم میداد. 

 

 

روزهایم از خاطرات تلخ وگمشده پرشده بود. دیگر گریه فایده ای نداشت. فقط تنها کاری که میتوانستم انجام بدم دعا بود.دفتر شعر کوروش را باز کردم .  

نوشته بود: من در خزان روزهایم می پیچم و تو در بهار روزهایت میمیری...

 

من در غرور خود میشکنم وتو در سنگینی نگاهش میلرزی...

 

ای شکسته بالهای من پرواز مرگ قشنگیس...

 

دفتر رابوسیدم ...

 

لبهایم را بر سنگ سرد قبرش گذاشتم وگفتم : همیشه در خاطراتم زنده ای 

 

 

 



:: بازدید از این مطلب : 37
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 2 فروردين 1395
.

  

 

 

سیندرلا

niniweblog.com

روبه روی پنجره نشسته بود..برف ارام برزمین مینشست میکرد. انگارچیزی دروجودش شکسته بود...انگار اونم مثله ادم برفی تنها بود"نگاهش به زندگی عوض شده بود...ازهمه چیز میترسید...بعداز اتفاقهایی که افتاده بود به همه ی دوستانش بدبین شده بود"بابی میلی برای مدرسه اش حاضرشد! تبسمی سردبرلبانش نقش بست.باخونسردی به سوی مدرسه حرکت کرد . ازراه مدرسه متنفربود. ترجیح میداد کنار پنجره بشیندوبه دانه های ریز برف نگاه کند. گاهی در درونش از سرما میلرزید ومیدانست این سرما فقط بخاطر زمستان نیست..ارام درپیاده رو گام برمیداشت.

 

 خیابان خلوت بود. ارزومیکردکاش دیرتر برسد و زنگ دبیر شیمی تمام شود چون از دبیرش متنفربود.

niniweblog.com

درکنار در ورودی مدرسه ایستاد.ماشین هاشمی دبیر شیمی گوشه ی حیاط رانگاه کرد وبعدنقشه ای به ذهنش رسید. روی ورقی نوشت"سلام دبیربداخلاق...امیدوارم امروز اخرین روز زندگیت باشه "

بعد پرگارش رادراورد وروی ماشین خطی کشید بخاطر تلافی روزهایی که درکلاس درس تحقیرش نمود...

زهرا ازسمت سالن به طرف تینا دوید وفریاد میزد تینا امروز دبیر نداریم همه جلسه رفتند.

تینا باخوشحالی دستان گرم زهرا رافشردوگفت پس من میرم خونه

زهرا باحالت موذیانه نگاهی به تیناکردوگفت "جون من نرو امروز باید کمکم کنی وراهنمایی چون یه عالمه حرف دارم برات که بگویم.

تینا: باشه پس بریم درکلاسی که هیچ کس حرفهامونو نشنوه

زهرا: باشه بریم فقط توراخدا با بچه های دیگه نگی چیزی

تینا وزهرا به کلاس درس وارد شدند

طبق معمول برخیها رمان میخوندند وبرخیها درس وبرخیها...

تینا بعد سلام واحوال پرسی سراغ سارا را گرفت. بچه هاگفتند اخراج دائمه وامکان برگشت نیست.

تینا ناراحت ازکلاس خارج شد وهمراه زهرا به کلاس ی بود رفتند. زهرا روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد وگفت زهرا دیدی سارا اخراج شد

زهرا:میدونم ولی نتونستیم کاری براش انجام تقصیر اون نبود .تقصیر اشکان احمق بود که باعث شد سارا درمدرسه خودکشی کندو به معلم شیمی بد وبی راه بگه

تینا: میدونم ولی به نظرم باید یکیمون این پسره ی اشغالو ادب کنه.اخه پسره ی اشغال میدونست مدرسه ازازدواج سارا خبرنداره بااینکه ساراازدواج دست ازسرش برنمیداره

تازه سارا طفلک از ترس هومن درباره ی اشکان نگفته .من میدونم هومن سارا راخیلی دوست داره ولی میترسم که اون به سارا اعتمادشو از دست بدهد .

زهرا:میدونم فقط تو اروم باش یک جوری ادبش میکنیم اخه پسره ی بی شعور اومده درکوچه از سارا خواسته یا بااون باشه یامیره پیش هومن ومیگه که قبلا باهم بودن.درحالیکه سارا با اون نبوده فقط یکبار خواسته به رویاکمک کنه وبا اشکان حرف زده که رویا اونو دوست داره.میدونستی به خاطر اینکه اشکان به هومن چیزی نگه رابطه داشتن بعدش قضیه ی خودکشی...

تینا:واقعا رویا احمق بوده اونم واسه ی این اشغال.باید یک جوری ادبش کنم .توهم کمکم میکنی. 

 زهرا:چه جوری میدونی که تاحالا سارا ورویا لطمه دیدن یکی خودکشی واخراج.

تینا بالبخندگفت برو رویا راصداکن من باید باهاش حرف بزنم .من میروم درحیاط زیر درخت کنار ادم برفی منتظرم.

زهرا درحالیکه بیرون میرفت لبخندی زد .انگار ازین فکر تینا خوشحال بود.

تینا باارامش روی برفها قدم برمیداشت.هنوز خاطره ی هفته ی پیش در ذهنش بود که چگونه دوستانش درمقابلش زجر میکشیدند ودرمقابل مدیر ودبیران گریه میکردند...باخودش گفت اگر دبیرشیمی سارا واشکان رانمیدید اینطور نمیشد.

رویا با نگاهی نگران به طرف تینا رفت وگفت ودرحالی که خنده ی مصنوعی برلبش تینا رادراغوش گرفت امانگریست.چون بیش ازحد گریه کرده بود.

رویا: "سلام تینا زهرا برام توضیح داد نقشه ات چیه. راستی من دیگه اشکانونمیخوام پس کمکت میکنم."

تینا:"باشه میدونم علیک السلام.نقشه اینه تو کمی از خصوصیات اشکان خان را میگی باقیش بامن.

رویا:"خطر ناک نیست من میترسم یک اتفاقی بیفته

تینا:"اگه این راز بین ما سه تا باشه هیچی نمیشه

رویا:"تیناجان من دختر خوشگلی نیستم فقط کمی بانمک ام اما لحظه ای که اشکان را درمنزل بابام دیدم عاشقش شدم.اوایل از من خوشش نمی امد. پدرم باپدرمن رفیق قدیمی بودند.

کم کم بهم نزدیک شدیم اما اون با همه ی دخترا بود یکبار باا دختردایی یکبار دختر همسایه و...

روزهاگذشت بالاخره براش نامه ای نوشتم وگفتم دوستت دارم واونو درلابه لای کتابهای اتاقش گذاشتم.

اون پسره خیلی بامزه وشوخ طبع وبنظرم گاهی عصبی ووافسرده می امد.

وقتی گفتم دوستش دارم یکروز یواشکی از سالن منوداخل اتاقش برد

وگفت منم تورا دوست دارم ومنوبوسید.

از اتاقش فرار کردم وبه مامانم گفتم مسمویت غذایی دارم وحالم خوب نیست.مهمونی خراب شد وروز بعد منوسوار ماشینش کرد وباهم رفتیم پارک کمی قدم زدیم واروم دستامو گرفت وگفت رویا من به درد تو نمیخورم .من نمیتونم باهات ازدواج فقط میتونم دوستت باشم ومن گفتم فقط کنارم باش همین. یک ماه بعد درحالیکه وارد اتاقش شدم دیدم اون ودختر همسایه ی بالایی درحال بوسیدن بهم ریختم.انگار بازیم داده بود .حالم ازخودم و زندگی بهم میخورد بهش گفتم ازت متنفرم ولی قسم میخورد تقصیر دختر همسایه است اون اول اینکاروکرد ومنم توی صورتش سیلی زدم وازش دور شدم واونم منوتهدیدکرد وگفت سزای سیلی را میبینی.

اما هنوز دوستش دارم برای همین از سارا خواستم با اون صحبت اونم باعث اخراج ساراشدوالبته این قضیه را به هومن هم گفتم تا زندگیش باسارا خراب نشود که شد.فکر نمیکردم سارا با اون رابطه برقرار کنه وخودکشی وبعدشم رسوایی وطلاق...

تینا درحالیکه از سرما میلرزید به رویا گفت:"اخه گلم منم تاحدودی اینا را میدونستم از سارا شنیدم حالا یکم از خصوصیاتش بگو.

مثلا نوع کتاب نوع لباس .سیگاریه یانه.امار دوستاش .تعدادخواهراش...

رویا:"اروم تر بپرس گیجم کردی. سیگار نمیکشه.دوست خوبش بهنامو درشرکت همکار اند. تک فرزند.موهای مشکی کوتاه سفیدپوست ووسواسی. خیلی حسود وخیلی شوخ طبع و وقتی ناراحته حرف نمیزنه ولی دوست نداره ازش بپرسی. بین همه ی دخترا محبوبه واکثر دخترا برای تیغ زدن بسمتش میرن. اون ادم به گونه ایه اگه کسی طرفش بره زود باهاش جور نمیشه ولی اگه براش سودی داشته سریع طرف مقابلش رامجذوب خودش میکنه.

مثلا منو میخواست چون فکر میکرد تمام شرکت به من میرسه درحالیکه مال برادرم نوید است.

تینا:"مرسی عزیزم لطف کن وفقط ادرس محله کارش فردا باید بعداز مدرسه بروم سراغش.

رویا باحالتی شیطتنت امیز یه گوله ی برف به طرف تینا پرتاب کرد وگفت ای شیطون نقشت چیه

زهرا:"بریم شدیم بستنی یخی بریم داخل

وسه دختر باشادی وارد کلاس شدند .همه ی بچه ها از شادی انها تعجب میکردند. طبق معمول عطیه وسط کلاس با پروین میرقصید وبقیه دست و....

بعدظهر روز بعد تینا به همراه رویا محل کار وخانه ی اشکان را نشان داد وبعد به کافی شاپی که همیشه اشکان انجا بود رفتند.

اشکان همراه دوستانش مشغول بحث بودند ومتوجه رویا نشد.

تینا بادیدن اشکان جاخورد. 

چون بنظرش پسری بدجنس و بدقیافه بود.ولی بادیدنش انگار اوهم مجذوبش میشد.باخودش گفت :"نه من بایدحالشو بگیرم واز ان مکان خارج شد

رویا:"نظرت چیه نکنه توهم مجذوبش شدی

تینا:"نه رویا اون جذابه ولی من دوستشو بیشتر میپسندم شبیه رابینسونه ولی خودش عجیبه .ببینم تاحالا باهاش اینجا امدی

رویا:"نه نیومدم اون خوشش نمیاد چون پاتوق دوستاااشه ونمیخواست با من دیده شود.

تینا به سمت دست شویی حرکت کرد وباکمک رویا کمی به ارایشش رسید ...

رویا ذوق زده به تینا نگاه میکرد وباشیطنت گفت:"من که دخترم بدون ارایشت جذبت میشم با ارایش ماه شدی .

تینا درحالیکه میخندید از زهراخواست از دور منتظرش باشد ومراقب باشد دیده نشود.

تینا کنار میز انها بافاصله نشست وبه سفارش اب پرتغال داد.

بهنام به تینا خیره نگاه میکرد .انگار اولین باره

که دختری به این زیبایی میدید. اشکان که فهمید بهنام حواسش جای دیگست

نگاه بهنام را دنبال کردو از دیدن تینا جاخورد.

با بهم خوردن بحث تقریبا همه ی پسرها به تینا نگاه...

تینا موذب بود.

بعداز نوشیدن به عمد لیوان راشکست .ودستش رابرید.

 بهنام سریعا خودش را به اورساند و با دستمالی دستان تینا راپاک کرد.

تینا انگار خون به مغزش هجوم دستانشو از او دور وتشکر کرد و

از کافی شاب خارج شد. احساس گیجی داشت.چرانقشه اش خراب شده بود .باهمین افکار درگیر که صدایی مردانه راشنید که میگفت:"خانم از من کمکی بر میاد.

تینا با لبخند موذیانه گفت:"ببخشید شما خودتونم نیاز به کمک دارید انوقت ...

اشکان کت چرمی اش را در اورد وبر روی شونه های تینا گذاشت. تینا درحالی که از برخوردش با بهنام میلرزید به اشکان نگاهی گذرا کرد وگفت:"راستش نگران دوستم هستم یک نامردی باعث دلشکستن اون شده .اون امروز نیومد ومنم درکافی شاپ راحت نیستم . فقط میخوام بروم خونه اما اینجا تاکسی نیست.

اشکان درحالیکه از پیروزی اش خوشحال گفت:"افتخار می دهید من شما را برسونم.

تینا با حالت بی میلی ساختگی سوار ماشین شد.در گوشه دیگر رویا درحال گریستن بودچون چطور دلش میامد این پسر انقدر عوضی راحت بادختراباشه...

اشکان در ماشین کنار راننده را بازکرد وتینا بدون توجه به اوسریعا عقب ماشین  نشست.

درحالی که از اینه به تینا نگاه گفت:"بنظرم دبیرستانی هستی .کدام مدرسه میری

تینا عصبی جواب داد:"پیش دانشگاهی. اشکان درحالیکه میخندید گفت:" باشه فقط یه سواله دیگه.

تینا:" اسممومیخواهی درسته .نمیگم اگه براتون مهمه یک راهنمایی اولش ر

اشکان :"ریحانه رابعه یا رویا

تینا:"اسمم رویاست ولی تینا صدام میکنند.

اشکان باشنیدن نام رویاجا خورد وحرفی نزد.

انگار ناراحت بود.

 تینا که میدونست زده به هدف گفت:" میتونم یک سوالی بپرسم

اشکان:"بپرس فقط یکی

تینا:"شما از شنیدن این سه اسم نارحت شدید فکر کنم یکی از اونا قبلا باعث رنجش شما شده. اخه حالت چهره تون عصبی شده اونم با یک اسم.نکنه این اسم دختریست که مرده.

اشکان گفت:"اره اون مرده .لطفا در باره اش حرف نزنیم

تینا از اشکان خواست که نگه دارد وخواهش کرد اونوهمین جاپیاده کند.

اشکان:"خانم اسمتونونگفتید.من از کجا باز شماراببینم...تینا درحالیکه دنبال کیف دستی اش بود

گفت :"دوست ندارم مزاحم شما شوم ولی فکر کنم کیفم در کافی شاپ جا مانده است. اگر مشکل نیست میشود خواهش کنم برایم ان را نگه دارید.بعدا از شما میگیرم

اشکان باخوشحالی گفت:"شماره ات را میدی

تینا اخمی کرد وگفت :"اقای محترم لطفا از کیفم کرایه ی ماشینتون رابردارید.ولطفا کیفم را به صاحب کافی شاپ دهید اخه در زیر میز گذاشتم انها ان را نمیبینند.اگر دیدید براتون زحمته عیبی نداره یک کیف که بیشتر نیس.

اشکان با ناراحتی من از خواستن شماره منظوری نداشتم فقط خواستم امانتی را به صاحبش ...

تینا:"ممنونم اقای محترم همین قدر که منورساندید لطف کردید

اشکان :"قابلی نداشت

اشکان انگار ازحرف تینا جا خورده بود بالحنی خاصی تکرار کرد خواهش میکنم واز تینا دورشد .تینا ازکارش تعجب کرد.درحالیکه از سرما میلرزید خیابان برفی راپیمود...niniweblog.com

وقتی به هوش امد مادرش رادید که کنار تختش ایستاده بود.نگاهی به اطراف کرد.محمد دکتر خانوادگیشان هم انجا بود. محمد درحالیکه درجه ی تب تینا را اندازه میگرفت بامهربانی گفت:"سلام تینا خانوم برو خدا را شکر کن که پسر دایی جناب عالی دکتر هستند وبه دادتان رسیدند.دختر خوب اخه توی این سرما بیرون بیهوش روی زمین بودی.

تینا احساس گیجی میکرد وفقط گوش میداد.

مهواره مادرتینا درحالیکه تینا رابغل کرد گفت:"شرمنده دکتر دخترم سلام یاد نداره .

محمد که احساس کرد انجا اضافیست گفت:"شرمنده زندایی من باید برم .لطفامراقب مریض م باشید وقرصهایش را به موقع بدهید.بعدا بهتون سرمیزنم.

تینا گفت:"ممنونم اقا محمد سلام اگه نکردم چون یکم گیج بودم والان شوکه شدم خودم را درخانه دیدم.خوشحال میشم امشب پیش ما بمونید.

محمد با کنایه گفت از من تشکر نکن از ان پسری تشکر کن که شما رابیهوش دیدن وبه خانه اوردن.

تینا متعجب گفت :" ادرسو از کجا پیدا کرده

محمد باپوزخند گفت:" حتما اشناتون بوده که ادرس خونه و... رابهش گفتی .من بهتره برم .امیدوارم لیاقتت را داشته باشه.

تینا عصبانی گفت:"اقای دکتر من الان نیم ساعته هوشیارم.همیشه بامریضاتون تند حرف میزنید. لطفا تنهام بزارید.

محمد باناراحتی ازاتاق خارج شد ومهواره مادر ناتنی تینا پیشانی تینا را بوسید واز اتاق خارج شد.

تینا باخودش فکر کرد که چه کسی ممکنه اونوبه خونه برده باشد اماهیچی به ذهنش نرسید.

باهمین افکار خوابش برد.

رویا درمدرسه منتظر تینا بود الان یک هفته ای ازتینا بیخبر بود. نگران راه میرفت.. به گذشته فکر میکرد که چرا ازاحساس پاکش نسبت به اشکان ضربه ای بزرگ خورده بود .زنگ اخر شد وباخوشحالی از مدرسه خارج شد.بعد از کمی راه به خانه رسید.ماشی عمو محسن کنار دیوار پارک شده بود .سریعا به طبقه ی بالا رفت.

اما هیچ کس خانه نبود.باناراحتی به اشپزخانه رفت که ناگهان باامدن صدایی .به اطرافش نگاه کرد .پسرعموبهرامش باخوشحالی گفت:"وای رویا هیچکس نیست .میتونم الان بدزدمت

رویا درحالیکه اخم کرده بود گفت:" ببخشید اقا دزده سلام .مامانمو ندیدی..

بهرام درحالیکه چهره اش سرخ شده بود

گفت:"شرمنده من از همه خواستم اجازه بدهند باهات حرف بزنم .من چه جوری بگم من از مامانت سه ساله پیش خواستگاری کردم ولی گفتند من هنوز مردنشدم وکار وتحصیلات وخونه وماشین ندارم. به خاطرت شب و روز تلاش کردم درواقع مامانت به بهانه ی سن و... جواب منفی داد.امروز اینجا هستم چون میخوام بدانم توهم منو دوست داری.

رویا دستپاچه بود.باخودش عهد بسته بود دیگر عاشق نشود.ولی چرا انقدر دیر امده بود. بارها زیر لب تکرار کرد کاش قبلا بودی.

سرش را بالا گرفت وبه چشمان بهرام نگریست وگفت:"راستش بهرام من هیچ احساسی به تو ندارم ولی اگر میدانستم قبلا منو دوست داشتی شاید الان منم...

بهرام انگار شوکه شده بود ومیخواست جلوی اشکهایش رابگیرد گفت:"رویا قول میدهم خوشبختتت کنم لااقل بهم فرصت بده

رویا:"بهرام جان اگه بهت فرصت دادم ولی بازم نسبت بهت بی احساس بودم قول میدهی بروی وبا یکی دیگه ازدواج کنی وفراموشم کنی.

بهرام به ارامی سرش را تکان دادوباخوشحالی یک شاخه گل رز وهدیه ای را به رویا داد وگفت :" تولدت مبارک رویای دنیای من

رویا باتعجب هدیه را قبول کرد وان را باز کرد.پلاکی بود که روی ان نوشته شده بود رویا

درحالیکه به بهرام نگریست بی اختیار گریست.بهرام برای ارام کردن اوجلو رفت.رویا نمیخواست به بهرام چیزی در باره ی گذشته بگوید.میدانست عشقه بهرام واقعیست.پس اجازه داد بهرام برای اولین بار اشکهایش راپاک کند.حالااحساس ارامش وامنیت داشت...

تینا درحالیکه درتب میسوخت وهذیون میگفت درخوابهای اشفته به سر میبرد.در خوابهاش چهار پسر بودند که هرکدام دستشان را به سوی او دراز .اما تینا درخواب فقط فرار میکرد وناگهان خودش را از بلندی میدید که سقوط میکرد.

اشکان با وسوسه اش بالاخره درکیف تینا راباز کرد. یک دفترچه خاطرات ومقداری پول وعکس بود.

دفترچه را باز کرد صفحه ی اول نوشته شده بود/ ادم برفی من تنهاست ودارد ذوب میشود.ادم برفی سرانجام ترکم میکند وباز تنها میشوم/

صفحه ی دوم/خدایا چرا برخیها دل میشکننند وبراشون مهم نیست.چرا برخی ها انقدر مغرورند/

صفحه ی سوم/ خدایا دوستانم دارندپرپر میشوند اما نتونستم باعث کمک به انها شوم ولی حتما کمکشان میکنم/

صفحه ی چهارم/خدایا عشق را برایم بیاور که مانند ابرهای بهاری باشد.عشقی که تنها برای خودم باشد نه چند نفر.خدایا از ادمهایی که عشق را به لجن میکشند متنفرم.خدایا عشقی میخواهم که هیچ کس ان را نداشته باشد/

صفحه چهارم/خدایا انتقام را از شیطان بگیر/

صفحه ی پنج/خدایا از برخی ادم ها متنفرم اما مجبورم باهاشون باشم.ازدروغ متنفرم ولی بازم دروغ میگم .خدا منوببخش./

صفحه ی اخر نوشته شده بود مرا ببخش بابت همه چیز...

اشکان بارها نوشته ها راخواند ولی چیزی نفهمید.

یک احساسی بهش میگفت باید بازم ببیندش اما غرورش مانع میشد.

دراوایل دفترچه شماره ی تینارایافت وبا شادی ان را حفظ کرد وکیف را برداشت ودرکمدش گذاشت.

باصدای زنگ در به طرف در حرکت کرد.ستاره دوستش بود وهمان دختر همسایه.

باعشوه ی خاصی گفت:"سلام عشقم دلم برات تنگ شده

ونزدیک اشکان شد.اشکان برای اولین بار از ستاره نفرت داشت. دختر را هول داد وگفت:" خانم محترم من کار دارم مزاحمم نشوید.

ستاره گفت :"یعنی من غریبه ام .درحالیکه دوباره سعی کرد خودش را به اشکان نزدیک کند .اشکان دوباره سعی کرد اورا ازخودش دور کند ولی ستاره سماجت میورزید تا اشکان مجبور شد دوباره اورا از دربیرون بیاندازد. ودر راببندد.

ستاره با ناسزا از در دور شد.

اشکان نمیفهمید چه اتفاقی براش افتاده است.

درحالیکه قدم برمیداشت زیر لب گفت:" پیدات میکنم

تینا بعد از چند هفته به مدرسه امد .بادیدن تینا همه ی بچه ها خوشحال شدند.تنها کسی که درکلاس کم بود رویا بود.وقتی خبر نامزدی رویا راشنید خوشحال شد.

فردای ان روز به خانه ی سارا رفت واز حاملگی سارا متعجب شد. ولی وقتی دید که سارا چقدر روحیه اش تغییر کرده وشادتر شده احساس کرد انتقام از اشکان اشتباه است. برای همین باخودش کلنجار میرفت وسرانجام تصمیم گرفت اورا فراموش کند.

بهار امد ودرختان لباسهای نوی خود راپوشیدند.

نوروز همه شاد بودند جز یک نفر.

اشکان هر روز دفترچه رامیخواند.از موقعی که از تینا خداحافظی کرده بود باهیچ دختر دیگری نبود. عجیب بود رفتار بهنام دوستش هم اینگونه بود.بهنام هرگز اولین ملاقتش با تینا درکافی شاپ فراموش نمیکرد.

یکشنبه بود تینا برای خرید به .وارد فروشگاه شد. درقسمت لباس ناگهان اشکان را دید سریعا رویش را برگرداند واز درب خروجی خارج شد.اما در کنار درب خروجی بهنام او را دید وجلو امدودرحالیکه لبخند برلب داشت سلام واحوال پرسی کرد

بهنام گفت:" سلام خانمی چه عجب من شمارا دیدم.میدانید چقدر انتظار شما راکشیدم

تینا دستپاچه از او دور شد...که ناگهان اشکان درمقابلش قرار گرفت وگفت:"سلام .تینا خانم باید باشما حرف بزنم .تینا بی خیال ازکنارش رد شد وگفت:" ببخشید دیرم شده خداحافظ

واز ان دو دور شد.

اشکان نا امید به خانه بازگشت اما بهنام بطرف مغازه رفت وشاخه گل رز خرید وروی کارت نوشت سومین بار وان را به خانه ی تینا فرستاد.تینا بادیدن گل فکر کرد کار اشکانه .گل را بویید وگفت :" بازی شروع شد

درحالیکه روی تخت دراز کشیده بود به این فکر میکرد چگونه باید ان دو پسر را برای همیشه ادب کند.باخستگی از انجا بلند شد وبه دنبال لباس مناسبی بود که ناگهان هدیه ای راکنار کمد دید. ان را باز کرد....

داخل ان تاپ سفید ودامن کوتاه لی بود.نمیدانست ازکجا پیدایش شده است.

ارام ان راپوشید وکنار اینه ایستاد..تصمیم گرفت مادرش اورا در این لباس ببیند وشوکه شود. صورتش را ارایش ملیحی کرد.

وارام از اتاق بیرون امد درحالیکه به ارامی وارد سالن شد ازدیدن اشکان درخانه شان شوکه شد. اشکان با دیدن تینا چشم از او برنمیداشت.انگار یک فرشته ی اسمانی یافته بود . ضربان قلبش تند تند میزد.تینا گفت :اقای محترم شما در خانه ی ما چه می کنید.اشکان دستپاچه از این رویداد گفت:قصد بدی نداشتم مادرتان بامن تماس گرفتن واز من خواستن بیایم.چون پدرم قبول کرده به مادرتان در طرح جدید کاریش کمک کند. امیدوارم درک کنید.

تینا متوجه شد صورت اشکان از نگاه کردن به او سرخ شده است به ارامی به طرف مادرش برگشت وگفت : مامی جونم شما ایشون را دعوت کردید وچرا بهم چیزی نگفتین.انگار غریبه شدم در خونه.

مادر تینا با لبخند ملایمی گفت : پدر اشکان جون از دوستان قدیمی من هستن و منم در اوایل ازدواجم که اشکان تازه یک ساله بود باخانواده ی اشکان رفت وامد داشتیم .اما با رفتن موقتی انها به استرلیا دیگر انها را ندیدیم تااینکه اتفاقی در خیابان اشکان را دیدم وامروزم اشکان خان را من دعوت کردم بیایند اینجا.

تینا با نگاهی به اشکان فهماند که از دیدنش خوشش نمیاید. به طرف اتاق راه افتاد واز انجا دور شد .نمیتوانست باور کند اشکان دوست خانوادگی شان بوده و به این فکر میکرد شاید دیدارش با اشکان اشتباه بوده در همین افکار بود که صدای در زدن می امد .بلند شد ودر اتاق را باز کرد .اشکان با لبخندی موذی گفت : تینا خانم اجازه میدهید باهاتون صحبت کنم.

تیناببخشید من به شما اجازه نمیدم پس بروتنهام بذار

اشکانفقط سه دقیقه بعد میرم .به جون خودم قسم ضروریه.

تیناباشه چند دقیه فقط

اشکان وارد اتاق شد عطر اقاقیا همه جای اتاقش پیچیده بود انگار زمان ومکان را فراموش کرده بود. اتاق تاریک که فقط یه شمع کوچک ان را روشن کرده بود.

باتعارف تینا برای نشتن به خودش امد.بانگاه کردن به او خودش راگم میکرد.انگار اولین بار که عاشق شده بود .

تینا کمی دورتر از اشکان نشست وگفت: ببخشید میشه بگید بامن چکار داشتید .

اشکان به عکس تینا نگاهی انداخت وگفت: تینا من ازتون خواهشی دارم میشه به مادرتان صحبت کنید وازش بخواهید منو برای سفر را برای بعد موکول کنند چون امشب پدرم ومادر شما وبقیه نقشه دارن بروند سفر شمال .از انجاییکه من باید به کارهای شرکت برسم نمیتوانم بیام و میدانم پدرم مجبورم میکنه به مسافرت بیام. 

 

تینا خندید وگفت : عذر میخوام ولی من از مسافرت خبری ندارم والانم از دیدن شما واشناییتون بامادرم  شوکه ام.شما از قبل منومیشناختید یا تازه فهمیدید.

اشکانمن تازه فهمیدم ولی انگار شما ناراحتید درسته

تینا بله وخیلی هم زیاد.دوست داشتم کمتر باشما رو به رو شوم

تا اشکان خواست چیزی بگوید محمد وارد اتاق شد واز دیدن ان دو ناراحت ولی به روی خودش نیاورد. 

 niniweblog.com



:: بازدید از این مطلب : 49
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 2 فروردين 1395
.

 رمان صادق هدایت , رمان صادق هدایت بدون سانسور , خلاصه رمان صادق هدایت , رمان از صادق هدایت , کتابهای رمان صادق هدایت , رمان عاشقانه صادق هدایت , رمان مسخ صادق هدایت , رمانی از صادق هدایت , رمان بوف کور صادق هدایت , دانلود کتاب رمان صادق هدایت , رمان بوف کور از صادق هدایت , دانلود رمان از صادق هدایت , رمان حاجی آقا صادق هدایت , رمان داش آکل صادق هدایت , دانلود رمان های صادق هدایت برای موبایل , رمان بوف كور صادق هدايت , رمانهای صادق هدایت برای موبایل , بهترین رمان صادق هدایت , بهترین رمان های صادق هدایت , رمان بوف کور نوشته صادق هدایت , خواندن رمان صادق هدايت , رمان سه قطره خون صادق هدایت , دانلود رمان صادق هدایت موبایل , دانلود رایگان رمان صادق هدایت , دانلود رمان صوتی صادق هدایت , دانلود رمان عاشقانه صادق هدایت , دانلود کتاب های رمان صادق هدایت , رمان سایه روشن صادق هدایت , رمان سگ ولگرد صادق هدایت , رمان کوتاه صادق هدایت , لیست رمان های صادق هدایت , مجموعه رمان های صادق هدایت , نام رمان های صادق هدایت , رمان هاي صادق هدايت , رمان های صادق هدایت برای موبایل



:: برچسب‌ها: رمان صادق هدایت , رمان صادق هدایت بدون سانسور , خلاصه رمان صادق هدایت , رمان از صادق هدایت , کتابهای رمان صادق هدایت , رمان عاشقانه صادق هدایت , رمان مسخ صادق هدایت , رمانی از صادق هدایت , رمان بوف کور صادق هدایت , دانلود کتاب رمان صادق هدایت , رمان بوف کور از صادق هدایت , دانلود رمان از صادق هدایت , رمان حاجی آقا صادق هدایت , رمان داش آکل صادق هدایت , دانلود رمان های صادق هدایت برای موبایل , رمان بوف كور صادق هدايت , رمانهای صادق هدایت برای موبایل , بهترین رمان صادق هدایت , بهترین رمان های صادق هدایت , رمان بوف کور نوشته صادق هدایت , خواندن رمان صادق هدايت , رمان سه قطره خون صادق هدایت , دانلود رمان صادق هدایت موبایل , دانلود رایگان رمان صادق هدایت , دانلود رمان صوتی صادق هدایت , دانلود رمان عاشقانه صادق هدایت , دانلود کتاب های رمان صادق هدایت , رمان سایه روشن صادق هدایت , رمان سگ ولگرد صادق هدایت , رمان کوتاه صادق هدایت , لیست رمان های صادق هدایت , مجموعه رمان های صادق هدایت , نام رمان های صادق هدایت , رمان هاي صادق هدايت , رمان های صادق هدایت برای موبایل ,
:: بازدید از این مطلب : 193
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : دو شنبه 2 فروردين 1395

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!

صدایی از دور دست آمد: آ آ آ ی ی ی!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.

پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است؛

ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عیناً به تو جواب می دهد.

اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتمآ به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد.

www.mgfree.ir



:: بازدید از این مطلب : 35
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک

بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک

سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.

روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار

پنجره باشد؟



:: بازدید از این مطلب : 58
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
ازبهلول پرسیدند لباسهایت چرک شده چرا نمی شوئی؟

بهلول جواب داد : بازچرک خواهد شد !

گفتند : مرتبه دوم بشوی .

بهلول گفت : باز هم چرک خواهد شد !

گفتند دوباره بشوی !

بهلول گفت :معلوم می شود که من برای لباس شستن دنیا آمدم .



:: بازدید از این مطلب : 51
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
روزی بزرگان ایرانی و موبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند

که برای ایران زمین دعای خیر کند؛

و ایشان بعد از ایستادن در کنار آتش مقدس اینگونه دعا کردند:

خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین

بزرگ،سرزمینم و مردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار.

بعد از اتمام دعا عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند

که چرا این گونه دعا نمودید؟

فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلوگیری از خشکسالی

انبارهای اذوقه و غلات می سازیم.

دیگری اینگونه سوال نمود:

برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم و از مرزها دفاع می کنیم.

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم و سدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم.

و همینگونه سوال کردند و به همین ترتیب جواب شنیدند ...

تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

و کوروش تبسمی نمودند و این گونه جواب دادند :

من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم

ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد

من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم

که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...

که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است.



:: بازدید از این مطلب : 66
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.

داستان از اون جایی شروع میشه که: ظهر یکی از روزهای ماه مبارك رمضان مثل هميشه منصور حلاج برای جزامی‌ها غذا می‌برد، اون روز هم كه داشت از خرابه‌ایی که بیماران جزامی توش زندگی میکردند میگذشت ….جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند …ناهار که چه؟ ته مونده‌ی غذاهای دیگران و، و چیزهایی که تو اشغال‌ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان… یکی از اون‌ها بلند میشه به حلاج میگه: بفرما ناهار !


مزاحم نیستم؟ نه بفرمایید.
منصور حلاج میشینه پای سفره ….یکی از جزامی‌ها بهش میگه: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی …دوستای تو حتی چندششون میشه از کنار ما رد شند … ولی تو الان….
حلاج میگه: خب اون‌ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه .
پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟ نشد امروز روزه بگیرم دیگه …

حلاج دست به غذاها می‌بره و چند لقمه میخوره …درست از همون غذاهایی که جزامی‌ها بهشون دست زده بودند …چند لقمه که میخوره بلند میشه و تشکر میکنه و میره ….

موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش می‌زاره و میگه: خدایا روزه من را قبول کن ….یکی از دوستاش میگه: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی.
حلاج در جوابش می‌گه: اون خداست … روزه‌ی من برای خداست …اون می‌دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ….دل بنده‌اش را می‌شکستم روزه‌ام باطل می‌شد یا خوردن چند چند لقمه غذا؟؟؟



:: بازدید از این مطلب : 54
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.

بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.

وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت های کشاورز، قانون بیش تر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.

بالاخره کشاورز گفت: «چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم.»

وکیل با ترس و لرز گفت: «تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!»

کشاورز با شرم و خجالت گفت: «نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه ست، نه بیش تر.»

وکیل جواب داد: «همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.»

خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!

کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: «مرغابی ها رو فرستادم .»

وکیل گفت: «نه؟!»

کشاورز گفت : «چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم .»



:: بازدید از این مطلب : 60
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....

پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.

چشم ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

آن گاه خطاب به جماعت گفت :مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!

کسى برنخاست.

گفت :حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !

باز کسى برنخاست.

گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید


:: بازدید از این مطلب : 65
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.

دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.
سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی…
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.



:: بازدید از این مطلب : 36
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
 اسباب و اثاثیه برای منزل خریده بودم که برای حملش باید کارگر میگرفتم. با تا دو کارگر صحبت کردم، اولش گفتن 40 هزار تومن هزینه اش میشه ولی با 30 هزار تومن به توافق رسیدیم. 

در هوای گرم خردادماه وسائل را بردیم طبقه بالا و داخل خانه گذاشتیم. وقتی آمدیم پایین سه اسکناس 10 هزار تومنی دادم به یک کدامشان، 10 هزار تومن را برای خودش برداشت و بقیه را به رفیقش داد.

نزدیکش رفتم و پرسیدم مگر با هم شریک نیستید؟ گفت چرا ولی رفیقم عیالواره و خرجش از من بیشتره. من هم برای این طبع بلندش دست کردم جیبم و 10 هزار تومن دیگه هم بهش دادم.

تشکر کرد و دوباره 5 هزار تومن به رفیقش داد و رفتند. متحیرانه با خودم فکر میکردم که هیچ وقت نتوانستم این قدر بزرگوار باشم، نه من و نه خیلی از اطرافیانم که ادعای تحصیلات و فرهنگ داشتیم...


:: بازدید از این مطلب : 34
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.
یکی از استادهای دانشگاه تعریف می‌کرد

چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم
سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه‌های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می‌شد

دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت کناری می‌نشست و نامش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو به ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به نام فیلیپ بود

پرسیدم فیلیپ رو می‌شناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می‌شینه

گفتم نمی‌دونم کیو میگی؟

گفت همون پسر خوش‌تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه
گفتم نمی‌دونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم
بازم نفهمیدم منظورش کی بود

اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می‌شینه 

این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی‌های منفی و نقص‌ها چشم‌پوشی کنه… چقدر خوبه مثبت دیدن

یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می‌پرسیدن و فیلیپو می‌شناختم، چی می‌گفتم؟
حتما سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم

چقدر عالی میشه اگه ویژگی‌های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص‌هاشون چشم‌پوشی کنیم

منبع: andishemosbat.persianblog.ir


:: بازدید از این مطلب : 52
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 18 دی 1394
.

سلام دوستان من اومدم با یه پست جدید:

 

[تصویر: a342ez8ezp6j5m2m9mxb.jpg]

 

 

امپراطور یونان به کوروش کبیر گفت:

ما برای شرف می جنگیم،شما برای ثروت 

کوروش گفت:آری هرکس برای نداشته هایش می جنگد.

 

 

دوستان برید روی این وبسایت اسم و فامیلیتون رو بزنید خیلی باحاله ماشین مخصوص به اسمتون رو میاره:

وبسایت



:: بازدید از این مطلب : 64
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
یه مرده داشت تلویزیون نگاه میکرد که یهو مرگ میاد سراغش و بهش میگه که باید جونشو بگیره

مرده خواهش میکنه که بره سراغ نفر بعدی و بیخیال اون بشه ولی مرگ قبول نمیکنه و میگه باید

طبق لیستش پیش بره مرده هم قبول میکنه و میگه باشه ولی حداقل بزار برم برات شربت بیارم 

خستگی از تنت در بره !مرده توی شربت دو تا قرص خواب آور قوی میندازهو برای مرگ میبره

  اون هم میخوره و خوابش میبرهمرده هم وقتی مرگ خوابِ اسم خودش رو از توی لیست پاک میکنه

و به نفر آخر منتقل میکنه ، مرگ هم وقتی بلند میشه به مرده میگه : خیلی خوب بود دستت درد نکنه 

حالا که این شربت رو بهم دادی تصمیم گرفتم که بیخیالت بشم و برم از نفر آخر شروع کنم!!

خخخخ

البته ناگفته نمونه اینا همش داستانه و در مورد مرگ و زندگی خداون تصمیم میگیره.

.

.

.

.

 

ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺨﻮﻧﯿﺪ؛خخخخ

 

ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

 

ﮐﻨﻨﺪ ﭘﺪﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ

 

ﺭﺿﺎﯾﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ

 

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟّﻪِ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝِ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﯾﮏ

 

ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﺵ

 

ﮔﻠﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ

 

ﻟﮑّﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﺷﺐ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺎﺩ

 

ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻥ ﻟﮑّﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ

 

ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ! ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ

 

ﺧﻮﺍﺏِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﻣﺎﺩﺭِ

 

ﺩﺧﺘﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﻟﮑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮ

 

ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻪ . ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺯﻧﮓِ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﺘﻮﺟّﻪ

 

ﻣﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ

 

ﻣﯿﺪﻩ . ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ

 

ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﻮﺩﺭ ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ پرسیل ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻨﺪﮔﯽ ﻓراوان لکه هارو از بین میبره و

هیچ ردی از لکه ها باقی نمیمونه "

 

شستشو یعنی پرسیل ...

 



:: بازدید از این مطلب : 49
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
میدونین چی از ۱۰۰تا فحش بدتره؟
۲۰۰ تا فحش.!
والا

------============================---------------------------------==============-----

ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺩﺭ
ﮔﻔﺖ: ﺟﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻢ: ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻡ

ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻢ: ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ
ﮔﻔﺖ: ﺑﺨﻮﺭ ﺍﺯ ﺳﻬﻢ ﻧﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻢ: ﮐﺠﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻢ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺭﻭﯼ ﻓﺮﺵ .
ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺫﻟﯿﻠﺖ ﮐﻨﻪ ﺑﯿﺸﻌﻮﺭ ﺍﻻﻍ، ﺑﻤﯿﺮﯼ
ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻢ ! :|

 

 



:: بازدید از این مطلب : 76
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
http://s5.picofile.com/file/8145527868/0_986731001345030159_taknaz_ir.jpg



:: بازدید از این مطلب : 59
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
http://s5.picofile.com/file/8123636900/155.jpghttp://s5.picofile.com/file/8123636926/2121sa_388x400.jpghttp://s5.picofile.com/file/8123637318/lol_48_.jpghttp://s5.picofile.com/file/8125934642/_www_tafrihestan2_blogfa_com_11_.jpghttp://s5.picofile.com/file/8125934668/_www_tafrihestan2_blogfa_com_19_.jpghttp://s5.picofile.com/file/8125934900/0_652320001359550268_taknaz_ir.jpghttp://s5.picofile.com/file/8125935034/68aaf6ee94dc874ae22d5f3097d00648_430.jpg



:: بازدید از این مطلب : 72
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
دختر خانمى که ۵۰ تومن پول شال میدى!
خدا وکیلى یه جورى شالو سرت کن لااقل ۱۵ تومنش رو سرت باشه


»»»


دختره نوشته :
فرهاد من کجاست که ببیند لیلی در آتش عشقش خاکستر شده…
والا تا اون جا که من خبر دارم فرهاد چشمش دنبال شیرین بود نه لیلی
تورو خدا قبل شکست عشقی خوردن ،
یه کم در حوزه ادبیات مطالعه کنید

»»»


امروز با سر و صدای مامان بابام از خواب پریدم
رفتم بیرون میپرسم چی شده !؟
بابام میگه من دیشب خواب دیدم یه زن دیگه گرفتم
واسه مامانت تعریف کردم ،
اونم گیر داده باید همین الان بخوابی و طلاقش بدی



:: بازدید از این مطلب : 63
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
به مامانم میگم چرا شام نداریم ؟
میگه اگه ناراحتی از خانواده left بده
مرده شور تکنولوژی رو ببرن


«««



میدو نید چرا پنگوئن ها بیسوادن ؟
چون همش برف میاد مدرسه هاشون تعطیله
اگه سوال دیگه ای داشتید در خدمتم


»»»


سلامتی کارگری که صاحب کارش به ناحق زد تو گوشش،
رفت تا لباسشو عوض کنه بره خونه
اما یاده خرج مادر مریضش افتاد یاده اجاره خونه،
جهیزیه دخترش، شهریه دانشگاه پسرش
برگشت صابکارشو مث سگ زد ترکوندش و رفت

»»


یه نصیحت از طرف من : همیشه با زبان ساده سخن بگویید
چون التزام به معقولیات و انکسار از بدویات
در تعتیر آنچه مقتضى ست ممارست به عمل نقض نیست



:: بازدید از این مطلب : 58
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
ﺍﺯ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ
ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺎﺩ
ﺍَﻓﮑــــــــــﺎﺭ ﺷﯿﻄﺎﻧﯽﺯﺩ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ
ﺳﻮﺳﮏ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﯿﻢ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺍﺯ
ﺟﯿﺒﻢ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ
ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ
ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯿﻦ , ﮔﻢ ﺷﺪﻡ!
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﮐﺠﺎ
ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﺑﺮﯾﻦ ؟
ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻏﺬ ﺁﺩﺭﺱ ﻧﻮﺷﺘﻪ !!
ﺑﻌﺪ ﺳﻮﺳﮑﻪ ﺭﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ
ﺩﺳﺘﺶ
ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺟﯿﻐﯽ ﺯﺩ ﮎ ﮔﻮﺷﻢ ﺗﺎ 30 ﺛﺎﻧﯿﻪ
ﺳﻮﺕ ﺑﻠﺒﻠﯽ ﻣﯿﺰﺩ
ﺍﻭﻣﺪ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ : ﻫﯿﺴﺴﺴﺴﺴﺴﺲ
ﻓﺤﺶ ﻧﺪﻩ ﺯﺷﺘﻪ
ﮔﻔﺖ : ﺯﺷﺖ ...
ﮔﻔﺘﻢ : ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﻣﮕﻪ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ
ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﻣﺨﻔﯿﻪ ?!
ﯾﻬﻮ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪ ﮐﯿﻠﯿﭙﺴﺸﻮ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﺗﻨﻈﯿﻢ
ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺟﺪﯾﯿﯿﯿﯽ ? ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ
ﻣﺨﻔﯿﻪ ? ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﺘﻮﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﻨﻢ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺩﺳﺖ
ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺪﯼ ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻨﻤﻮﻥ ؟
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮎﻩ ﻧﯿﺸﺶ ﺗﺎ ﺑﻨﺎﮔﻮﺷﺶ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ
ﺑﺮﺍ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ !!
_ ﺧُـــــــــــــــــﺪﺍﯾﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ
ﺩُﺧﺘﺮﺍ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﯿــــــــــــــﻢ



:: بازدید از این مطلب : 61
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.
گفتم ای جنگل پیر

تازگیها چه خبر؟

پوزخندی زد و گفت:

هیچ! کابوس تبر...

گفتم از چوب درختان بهار

چه کسان بهره برند؟
گفت آنان که درختند

و به ظاهر تبرند
گفتم اما

مگر از جنس خودت نیست تبر؟
پوزخندی زد و گفت:

تازگیها چه خبر؟



:: بازدید از این مطلب : 55
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 30 مرداد 1394
.

از یک نگاه تو رنگم پریده است، قربان آن شوم که تو را آفریده است

عزیزم تولدت مبارک

 

دوستای گل فردا تولد دوست گلم نسیم جونه و من براش یه تولد کوچولو گرفتم

 نسیم عزیزم تولدت رو بهت تبریک میگم ایشالله که1000000ساله بشی 

 آرزو میکنم توی زندگیت موفق باشی و به تمام آرزو های قشنگت برسی 

 

 

راستی اینم کادوی نسـیـم

برای دـــیدن کــادو ایــــنجـــا کلیـــک کنیــــد

 



:: بازدید از این مطلب : 57
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 22 مرداد 1394
.

♥ دختر ♥ یعنی یه عالمه احساس. . . 

♥ دختر ♥ یعنی گرمی بخش خونه . . . 

♥ دختر ♥ یعنی دنیای رنگی رنگی . . . 

                  ♥ دختر ♥ یعنی خوشحال شدن با یه شاخه گل . . . .

♥دختر ♥ یعنی لبخند دلنشین خدا . . . 

♥دختر ♥یعنی حوا برای کسی که آدمه

♥دختر ♥یعنی یه دنیــا احساس قشنگ



:: بازدید از این مطلب : 63
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 22 مرداد 1394
.

آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!


روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:

“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!

اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”



:: بازدید از این مطلب : 59
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 22 مرداد 1394
.

مردی به استخدام یک شرکت  بزرگ چند ملیتی در آمد.در اولین روز کار خود٬با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:"یک فنجان قهوه برای من بیاورید."

صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای.می دانی تو با کی داری حرف میزنی؟"

کارمند تازه وارد گفت:"نه"

صدای آن طرف گفت:"من مدیر اجرایی شرکت هستم٬احمق!!"

مرد تازه وارد٬با لحنی حق به جانب گفت:"و تو می دانی با کی حرف میزنی٬بیچاره؟"

مدیر اجرایی گفت:"ته"

کارمند تازه وارد گفت:"خوبه"

و سریع گوشی را گذاشت!

 

همه قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید.

چارلز هانل



:: بازدید از این مطلب : 53
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 22 مرداد 1394
.
خیلی دوس دارم یه اتفاق بزرگ بیفته ومن از فرط تعجب
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مثل خارجیابگم"اووو....مای گاد
ولی لامصب تو این مواقع همیشه هول میشم داد میزنم :"یا ابرررفرض


:: بازدید از این مطلب : 35
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 22 مرداد 1394
.

  با پوزش . ..تصییح شعر یالا:

 

شب پرده پرده...

که نه بار اول است و....



:: برچسب‌ها: پوزش , شعر , پرده ,
:: بازدید از این مطلب : 64
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : سحر ناز
ت : 19 مرداد 1394
.
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
چت باکس
تبادل لینک هوشمند
پشتیبانی